**به شهر سکوت من خوش آمدید امیدوارم بتونیم دوستای خوبی برای هم باشیم راستی نامت را در قسمت نظرها بر نگاره قلبم بنویس تا همیشه در خاطرم بمانی **

تنها برای تو می نویسم
آذر 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
آرشیو

Body of Lies Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1387
سکوتی به معصومیت یک نت!

199218501-67231528.gif

طناب ماه را می گیرم و بالا می روم

 چه کنم ستاره ای چشمک زن دلم را ربوده .

 با تمام توان آغاز مسیر می کنم.

ماه به جسارتم حسادت می کند تاب نمی آورد

 و  از آسمان سر می خورد....

چشمانم را به دیواره ی ابرها گره می زنم .

دل ابر را می کشم تا نیوفتم ؛

 نازک می شود و می بارد.

خیس میشوم.

احساس سرما می کنم.

درمانده ام راه طولانی و مسیر دشوار و فرصت ناکافیست....

باد پاییزی از راه میرسد ؛ ماه را سر جایش می نشاند...

گره چشمانم را از ابرها می گشایم

و آسمان شب را از نو طی می کنم....

سحر نزدیک است

سپیدی صبح ارزوهایم را بی رحمانه تهدید می کند

سرما تن خسته  و خالیم را پر می کند ...

این روزها که دلم خالیست هر چیزی به راحتی می تواند پرش کند

حتی خاطره ی نارنجی  نگاه های دیروز تو!

و نه نگاه های پوشالی آدمک های بی سر!

دیوانه وار طناب ماه را می فشارم

ناقوسهای دلتنگی

به صدا در می آیند

آسمان شب پر از تصویر سفید تو شده

سرما وجودم را به آتش میکشد و

من چه ساده آب می شوم!

در پس تاری نگاهم لحظه ای ستاره ام را از دور میبینم ....

زبانمان لال....

و

چشمانمان مهمان کهکشان بیان میشود

خاطرت هست؟

در دلم

برای تو به اندازه ی هفت آسمان جا ی گرفته بودم

و تو چه بی رحمانه

تک آسمان دلت را به هفت آسمان دلم ترجیح دادی

این روزها تصویرت حتی لحظه ای  هم

 در برکه ی  چشمانم سرک نمی کشد....

عجیب است

 چه ساده  سپیدی  صبح

 سهم من از بودن و ماندن با ستاره ام را گرفت

دروغ احساس را باور کنم؟

راست می گویی

چه کسی می دانست که تو نیز به احساس دروغ گفتی !

چه کسی می دانست که ما در تنهایی خود تنها ییم

و

شاید ستاره ها هم از دور زیبا تر باشند


سهم ما شاید نرسیدن و داشتن بود 

 و یا شاید داشتن و ندیدن 

و سکوت

سکوتی به معصومیت یک نت!


 


دوشنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1387
چرا ...

 

نمی نویسم .....

 چون می دانم هیچ گاه نوشته هایم را نمی خوانی

 حرف نمی زنم ....

چون می دانم هیچ گاه حرف هایم را نمی فهمی

 نگاهت نمی کنم ....

 چون تو اصلاً نگاهم را نمی بینی

 صدایت نمی زنم ....

 زیرا اشک های من برای تو بی فایده است

 فقط می خندم ....

 چون تو در هر صورت می گویی من دیوانه ام

اگه بدونی چقدر دلم برایت تنگ شده

 اگه بدونی چقدر قلبم برات بی تابی می کنه

 اگه بدونی شبا به یادت چقدر اشک می ریزم

 اگه بدونی زندگیم بدون تو چقدر سوت و کوره

 اگه بدونی چقدر...

 اگه بدونی...

Photo

 

یک بار دگر در کوچه خاطراتم آرام آرام  قدم می گذارم

و باز با تو بودن را در ذهنم مرور می کنم

لحظاتی که در زندگی من

پررنگ تر از سایر لحظات زندگیم به ثبت رسیده

در سکوت تنهائیم با تو حرف می زنم

گاهی تبسمی بر گوشه لبانم میهمان می شود

و گاهی احساس می کنم که دنیایی غم را به آغوش کشیده ام

شاید احساس غمم از دوری تو باشد

باز آهسته قدم بر می دارم

تا مبادا صدای قدمهایم سکوتم را بشکند

باز یک بار دگر به انتهای جاده خاطراتم رسیدم

و شاید روزی دیگر و ثبت خاطراتی دیگر ...

آخرین شبی که تو را در کوچه پس کوچه های خیالم

به تصویر کشیدم را به یاد دارم

هوا پر بود از بوی گلهای یاس وحشی

و نم نم باران شروع به باریدن کرده بود

هنوز یادم هست که نگاهت را برای لحظه ای از من بر گرفتی

و در آن لحظه احساس نمودم که دنیا برایم ویرانه ای بیش نیست

با خود زمزمه جدایی سر دادم

اما بار دگر تو نگاهت را بر چشمانم دوختی

باز مشامم پر شد از بوی گل یاس

اما ای کاش می گذاشتی که همان یکبار

 دنیا برایم ویرانه ای بیش جلوه نماید

تو نگاهم کردی اما با نگاهت هزاران بار مرا به عقب تر راندی

از من خواستی که نگاه برای همیشه از تو بر گیرم

اما مگر من غیر از نگاه در چشمانت

از تو چیز دیگری طلب کرده بود

من گدای نگاهت بودم

و کاخ رویایم را با آن بنا نهاده بودم

اما تو نگاهم را حتی به ارزان ترین قیمت هم خریدار نبودی

پس چرا مرا سالهای سال اسیر نگاهت کردی

چرا ...

گل همیشه بهار

 

 


یکشنبه 8 اردیبهشت ماه سال 1387
احساس بانوی ماه


 





نا ممکن است که احساس خود را نسبت به تو با کلمات بیان کنم

اینها سرشارترین احساساتی هستند که تاکنون داشته ام

با این همه

هنگامی که می خواهم این ها را به تو بگویم ویا بنویسم

کلمات حتی نمی توانند ذره ای از عمق احساساتم را بین کنند

گر چه نمی توانم جوهر این احساسات شگفت انگیز را بیان کنم

 می توانم بگویم ان گاه که با توام چه احساساتی دارم

آن گاه که با توام

احساس پرنده ای را دارم که آزاد و رها

 در آسمان ابی پرواز می کند

آن گاه که با توام

 چو گلی هستم که گلبرگ های زندگی را شکوفا می کند

آن گاه که با توام

چون امواج در یا هستم


که توفنده و سرکش بر ساحل می کوبند

آن گاه که با توام

رنگین کمانی پس از طوفانم

که پر غرور رنگهایش را نشان می دهد

آن گاه که با توام

گویی هر آنچه که زیباست مارا در بر گرفته است

این ها تنها ذره ای ناچیز از احساس والای با تو بودن است

شاید واژه عشق را ساخته اند

تا احساسی چنین عمیق و هزار سو را بین کند

اما باز هم این واژه کافی نیست

با این همه چون هنوز بهترین است

بگذار بگویم وباز بگویم که

بیش از عشق بر تو عاشقم

 


یکشنبه 8 اردیبهشت ماه سال 1387
شازده  کوچولوی من ...


دوستت دارم


دوستت دارم بیشتر از معنای واقعی کلمه دوست داشتن!

دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داری!

دوستت دارم چون تو نیز مرا دوست می داری!

دوستت دارم همچو طلوع خورشید در سحر گاه عشق!

دوستت دارم همچو تکه ابرهای سفیدی که در اوج آسمان آبی در حال عبورند!

دوستت دارم چون تو رو میخواهم و تو نیز مرا میخواهی!

دوستت دارم از تمام وجودم ، با احساس پر از محبت و عشق!

دوستت دارم بیشتر از آنچه تصور می کنی!

دوستت دارم ، همچو رهایی پرنده از قفس و پرواز پر غرور او در اوج آسمان ها ،

همچو امواج دریا که آرام به کنار ساحل می آیند و آرام نیز به دریا
 
می روند، همچو غنچه ای که آرام آرام باز می شود و گل می شود ،
 
همچو اواخر زمستان که شکوفه های بهاری باز می شوند !

دوستت دارم همچو چشمه ای در دل کوه که آرام جاری می شود بر روی زمین و

تبدیل به آبشاری می شود که از دل کوه سرازیر می شود!

دوستت دارم همچو مهتابی که شبهای تیره و تار را با حضورش پر از روشنایی میکند!

دوستت دارم همچو باران ! بارانی که تن تشنه دنیا را جان میدهد و می شوید !

دوستت دارم چون چشمانت این حقیقت قلبم را باور دارد !

دوستت دارم ، چون تو آخرین امید زندگی منی ، و لیاقت این دوست داشتن را داری!

دوستت دارم تا حدی که قلبم و احساسم ظرفیت این ابراز
 
دوست داشتن را نسبت به تو داشته باشند!

دوستت دارم ، چون با باوری عمیق در قلب من نشستی
 
و مرا هدف و امید زندگی خود قرار دادی!

دوستت دارم چون از زندگی ودنیا گذشته ای تا با من بمانی !

دوستت دارم چون نگذاشتی حتی یک قطره اشک از چشمانم سرازیر شود!

دوستت دارم چون که یاری ام میکنی تا از این سیلاب زندگی به راحتی عبور کنم و

خودم را در دشت آرزوهایم همراه با تو ببینم!

دوستت دارم فراتر از باور یک رویا و فراتر از باور یک حقیقت!

دوستت دارم ، چون با اطمینان و اعتماد کلید قلب سرخ و پر از عشقت را به من دادی!

دوستت دارم چون که با احساس پر از صداقت قلم سردم را بر روی کاغذ زندگی

میکشم و این شعر و ترانه ها را برایت می سرایم!

مجنونم از مجنون عاقل تر ، و دیوانه ام از فرهاد عاشق تر!

نگاه به قلب کوچک و پر از درد من نکن که همین قلب

یک دنیا عشق و محبت در آن نهفته است!

نگاه به چشمهای آرام و خسته من نکن ، این چشم یک دنیا اشک در آن است!

نگاه به چهره پریشان من نکن ، این چهره عاشق چهره تو می باشد!

دوستت دارم چون که تو اولین و آخرین معشوق من می باشی!

دوستت دارم چون زمانی که دفتر عشق را می گشایی و میخوانی با خواندن
 
نوشته هایم اشک از چشمانت سرازیر می شود !







برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 281360


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
به یادگار برای کسی که نه!
برای به یادگار ماندن برای روزهای نیامده ی فردا می نویسم
تا یادم نرود آنچه که بودم.
چیزی نیست جز دل نوشت های من.

سلام ،
من نه فرشته ام و نه از جنس آسمون ،
و نه به قول اون نویسنده معروف یک کلوخ تیپا خورده
، من  فقط یه آدمم ،
یه آدم که گاهی زیادی مهربونه گاهی زیادی حساسه
و گاهی هم زیادی مغرور ،
آدمی که دوست داره همه رو دوست داشته باشه
و با همه زلال باشه !
اما افسوس که آدمای دیگه گاهی این چیزا رو حس نمی کنن !!
کاش خدای اون بالاها آدمایی رو سر راه هم قرار بده
که حرف همو بفهمن  ، به یه چیز بخندن ، به یه چیز اشک بریزن  ،
و فهم و ادب و ایمان چاشنی صداقت کلامشون باشه .
به همون خدای آسمونا
اینا شعر نیست شعار نیست لااقل برای من نیست
اینا از عمق وجود م بلند میشه
.
.
.
این منم که تو را می خوانم

نه پری قصه هستم در آفاق داستان

و نه قاصدکی در یک قدمی تو

کسی که همواره به یاد توست

سالهاست با رودخانه و آسمان زندگی می کنم

برای کفتران چاهی دانه می ریزم

و ماه را به مهمانی درختان دعوت می کنم

این تویی که مرا در تمام لحظات می بینی

می نویسم تا تمامی درختان سالخورده بدانند

که تو مهربانترین مهربانی

پس آرام و گرم می نویسم

دوستت دارم


حرف دل
زمانی کودکی را فهمیدیم که بزرگ شده بودیم
                     ×××
و حرف را زمانی درک کردیم که  جز دروغ چیز دیگری برای گفتن نداشتیم ...  



بس که دیوار دلم کوتاه اس،هرکه از کوچه تنهایی ما میگذرد،به هوای هوسی هم که شده،سرکی میکشد و میگذرد

شناسنامه کامل من...