**به شهر سکوت من خوش آمدید امیدوارم بتونیم دوستای خوبی برای هم باشیم راستی نامت را در قسمت نظرها بر نگاره قلبم بنویس تا همیشه در خاطرم بمانی **

تنها برای تو می نویسم
آذر 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
آرشیو

مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 25 دی ماه سال 1386
بدون شرح

 

www.hamtaraneh.com

 


دوشنبه 24 دی ماه سال 1386
آشتی با  خورشید ممنوع

 

مینویسم تا فراموش نکنم...

تنهاترینم و باید تنها بمانم

 آن هنگام که فرشته تاریکی مرا با خود به شهر ستاره ها برد

 رنگی از شب بر روی چشمانم کشید و روی قلبم سیاه نوشت

"آشتی با خورسید ممنوع"

 و من دیگر نور را یادم نیست

تو میدانی نور کجاست؟!

 تو که در سرزمین روشنایی مست و خرسندی

 خبر از خورشید تو را هست؟!

اگر او را دیدی در گوش او آرام بگو...

ستاره ها میترسند!

 دیگر طلوع نکن....

 

من در پس این خنده تلخ،روز و شب می گریم

 من با همه ی وجود به این بخت سیه می گریم

ای ابر بهار ،تو خموش باشو مبار

 من بجای تو بهر دلِ غنچه ی غم می گریم

 


یکشنبه 23 دی ماه سال 1386
بگذار فریاد کند ....

 

میدانم تنها چند ساعتی از نوشته های پیش، گذشته است


اما ناگاه دل از فریاد کودک تنها

 در کوچه های مارپیچ دست کشید...


همانطور که سایر انسانها دست کشیدند...و گفتند...


بگذار فریاد کند...

 


من کسی هستم که با خود ققنوس سوغات می برد

و تنها آرزویش این است که باورش کنند

و در پایان قصه ...

 پشت تمام این دریچه های خیس ...

یک افق به سمت پنجره تنهایی من سبز می شود

وقتی که باران با تمام قطراتش انتظار مرا باور کند...

 


شنبه 22 دی ماه سال 1386
لایق   به مرگ

 

ای کاش دنیا مثه آدامسم بود

مینداختمش تو دهنم و میجویدم

هروقت هم که شیرینی آدامسم تموم میشد

 تُفش میکردم بیرون و یه آدامس نو مینداختم تو دهنم...

 دقت کردی رو جعبه بعضی آدامسا نوشته

"بدون قند"انقدر هم تلخه که...

 عینهو زهرمار...

چطور میشه یه آدامس تلخ رو جوید؟

بی خود نیست بعضیا آدامسشون رو باد میکنن...

باد میکنن...باد میکنن...

ا رو صورتشون بترکه!

میای زندگی رو مثه آدامس بادکنکی بادش کنیم،

بادش کنیم،بادش کنیم،تا بترکه!

 یا اصلا اگه پایه ای بیا زندگی رو تُف کنیم!!

 

اینجا جهنمه...برو میخوام تنها باشم

 

 


اینجا جهنمه...

برو میخوام تنها باشم

من خائنم...

با وعده های لامحال،با خنده های زورکی ...


بر خود خیانت کرده ام!

من قاتلم...

با خنجر امید پوچ،در ظلمت شبهای تار...

 خود را جنایت کرده ام!


من نادمم...

از لحظه های بی نصیب،در انتظار فرصتهای بعد...

 
خود را ملامت کرده ام!

من جاهلم...

با اشتباهات جبران ناپذیر،با واژه یک تجربه...


خود را طبابت کرده ام!


من کافرم در گناهان آتشین،با امید بخشایندگی...


شیطان را حمایت کرده ام!

 من لایقم...

لایق به فرسایش استخوان در قبر تنگ...

 
لایق به سوختن در شعله های سرخ رنگ...

 
                                                       لایق به مرگ!!!

 

برف بی صدا می آید...


برف با سوز و سرما می آید


و بی آنکه زمین بفهمد ،یکباره موهایش سپید میشود...

 
من آمدن برف را از صدای شوق کودکان و کوچ پرنده ها فهمیدم


بغض بی صدا می آید

بغض با سوز و آه می آید،ومن آمدنش را...


از لرزش صدایم ولغزش اشک برگونه هایم فهمیدم


آفتاب بی صدا رفت

وقتی همه خواب بودند تنهاییش را در آغوش کشیدو رفت

 
و کسی صدای پای آفتاب را نشنید...


و من رفتن آفتاب را در چهره یخ زده کودکی معصوم

 در گوشه خیابان یافتم...


من هم میروم،آن هنگاه که بغض در گلویم سنگینی میکند


و آن هنگام که خورشید و برف را با هم آشتی دادم...

 
آنها را در آغوش میکشم و میروم...


و رفتنم را تو نخواهی فهمید


تو نخواهی فهمید...


 


پنجشنبه 20 دی ماه سال 1386
باید اما بروم...!

خسته ام...

 

    خسته از تکرارهای بیهوده...

 

                          خسته از نفسهای عمیق و سرد و مرده!

 

و چه حجمی دارد:حجم تنهایی من

 

                 حجم تنهایی من،قدر رویاهای نابود من انبوه است

 

                             حجم تنهایی من زیاد است،زیاد...!

 

و چه طعمی دارد:طعم تاریکی من

 

               طعم تاریکی من طعم خون ساکن رگهای من است...!

 

من به تنهایی و تاریکی محکوم

 

                           ناتوان و مصدوم

 

                                  باید این راه را تا آخر خطش بروم!

 

نیست امیدی هرچند

 

                     باید اما بروم

 

                          بروم ،گرچه می دانم نیست سرابی پیدا

 

                                      نیست حتی کابوس شهری زیبا

 

              گرچه میدانم دیر یا زود غزل خواهم خواند...

 

و من اکنون در راه

 

                   و هم آغوش سرما

 

                                     باید اما بروم...!

 


پنجشنبه 20 دی ماه سال 1386
باور  کن  که  تو سینه غم دارم به حجم فریاد

 

 

 

گفتی دلتنگ دل نوشته هایم هستی...

اما مهربانم دیگر دلی برایم باقی نمانده

که بخواهد از پس ناگفته ها بنویسد

خسته از گذشته های نه چندان دور و بدون هیچ امیدی به آینده...

تنها کوله باری از خاطرات را به دوش می کشم

جایی سراغ نداری که بتوانم تنها برای لحظه ای

کوله ام را بگذارمو به اندازه چشم بر هم زدنی آرام گیرم؟

نه ...

از من نخواه که کوله ام را بر شانه های تو بگذارم...

حتی شانه هایت را در رویا نیز از آن خود نمیدانم

این است حقیقت

نه

شانه هایت با ارزش تر این است که آرامگاه من باشند!

با ارزش تر ...

باور کن ...

           

 من از خدا خواستم

نغمه های عشق مرا به گوشت

برساند تا لبخند مراهرگز فراموش نکنی

 وببینی که سایه ام به دنبالت است

 تا هرگزنپنداری تنهایی

ولی اکنون تو رفته ای

من هم خواهم رفت

فرق رفتن تو با من این

است که من شاهد رفتن تو هستم....

 

 


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 281371


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
به یادگار برای کسی که نه!
برای به یادگار ماندن برای روزهای نیامده ی فردا می نویسم
تا یادم نرود آنچه که بودم.
چیزی نیست جز دل نوشت های من.

سلام ،
من نه فرشته ام و نه از جنس آسمون ،
و نه به قول اون نویسنده معروف یک کلوخ تیپا خورده
، من  فقط یه آدمم ،
یه آدم که گاهی زیادی مهربونه گاهی زیادی حساسه
و گاهی هم زیادی مغرور ،
آدمی که دوست داره همه رو دوست داشته باشه
و با همه زلال باشه !
اما افسوس که آدمای دیگه گاهی این چیزا رو حس نمی کنن !!
کاش خدای اون بالاها آدمایی رو سر راه هم قرار بده
که حرف همو بفهمن  ، به یه چیز بخندن ، به یه چیز اشک بریزن  ،
و فهم و ادب و ایمان چاشنی صداقت کلامشون باشه .
به همون خدای آسمونا
اینا شعر نیست شعار نیست لااقل برای من نیست
اینا از عمق وجود م بلند میشه
.
.
.
این منم که تو را می خوانم

نه پری قصه هستم در آفاق داستان

و نه قاصدکی در یک قدمی تو

کسی که همواره به یاد توست

سالهاست با رودخانه و آسمان زندگی می کنم

برای کفتران چاهی دانه می ریزم

و ماه را به مهمانی درختان دعوت می کنم

این تویی که مرا در تمام لحظات می بینی

می نویسم تا تمامی درختان سالخورده بدانند

که تو مهربانترین مهربانی

پس آرام و گرم می نویسم

دوستت دارم


حرف دل
زمانی کودکی را فهمیدیم که بزرگ شده بودیم
                     ×××
و حرف را زمانی درک کردیم که  جز دروغ چیز دیگری برای گفتن نداشتیم ...  



بس که دیوار دلم کوتاه اس،هرکه از کوچه تنهایی ما میگذرد،به هوای هوسی هم که شده،سرکی میکشد و میگذرد

شناسنامه کامل من...