**به شهر سکوت من خوش آمدید امیدوارم بتونیم دوستای خوبی برای هم باشیم راستی نامت را در قسمت نظرها بر نگاره قلبم بنویس تا همیشه در خاطرم بمانی **

تنها برای تو می نویسم
آذر 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
آرشیو

مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 29 آبان ماه سال 1385
تا بعد  ... اگر باشد
 
   
 
 * چند روزی هست که می خواهم بنویسم اما
 بی حوصلگی و رخوت ، شاید به خاطر دلمشغولی های زندگی
 بدجور فرصتامو ازم گرفته
 نزدیک دو ماه از پاییز هم گذشت
 مثل برق ، مثل باد
 به همین سادگی ...
 
 * نه اینکه فکر کنی چیزی برای نوشتن نیست ها ... نه
 هست ، فراوان و جسته گریخته
 اما گاهی ، رخوت ، چنان در من نفوذ می کند
 که درمانی برایش نیست جز خزیدن زیر گرمای لحاف
 و زانو را در شکم حایل کردن
 و به یاد روزهای نارس بودن ، خوابیدن
 و گاهی وقت ها هم ، نیمه خواب نیمه بیدار
 سرک می کشم زیر تخت
 تا ببینم کسی آن زیر مخفی نشده باشد
 هنوز که هنوزاست این عادت کودکی با من مانده
 شاید روزی در همین سرک کشیدن ها
 با جن ماده ای رفیق شدم ....
 خدا را چه دیدی ؟!؟
 
 * دیروز به این فکر می کردم که اگر تنهایی هر آدمی شکل فیزیکی میگرفت
 و یکی میشد شبیه خودش
 آنوقت من و مثلا تنهایی ام وقتی خیلی دلمان می گرفت با هم قهر می کردیم
 آنقدر قهر می کردیم تا یکی پیدا شود آشتیمان دهد
 آنوقت کسی که مارا آشتی میداد با تنهایی اش میشد دوست مشترک من و تنهایی ام
 بعد تنهای من با او دوست میشد و تنهایی او با من
 اینطوری نصف من پیش او بود و نصف او پیش من
 بعد ... بگذریم , اصلا هیچی .
 
 * توی روزنامه خوندم
 بین همه حیوانات ، گرگ ها نسبت به زندگی دو نفره با همسرشون وفادارترینن
 طوری که تا آخرین روزهای عمرشون به هم وفادار می مونن و همدیگه رو حتی در سخت ترین شرایط ترک نمی کنن
 گرگ ها ، در عین بی رحمی و وحشی بودنشون ، مظهر عشقن و وفاداری
 و آدم ها ...
 و ضمنا خوندم ، مگس ها همه چیز رو به صورت آهسته و اسلوموشن می بینن
 به این فکر کردم که بیچاره مگس ، وقتی معشوقش ترکش می کنه
 چقدر باید زجر بکشه ،
 مخصوصا وقتی که اون از دور ، دستشو براش تکون میده و میگه :
 خ .. د ... ااا ... ح ... ا ..... ف ... ظ
 
 * چند تا بو هست که خیلی دوستشان دارم
 بوی ریحان تازه
 و بوی خاک باران خورده و هندوانه سرد و دود آتشی که از دور بیاید !
 و همینطور بوی چسب رازی و کاغذ کتاب های قدیمی و گل اقاقیا
 و بوی ادکلن ... و کرم دست و صورت نیوا
 بوها خاطرات سیال ذهن منجمد آدم ها هستند .
 
 * این شعر زیبا رو از کتاب دریا در من شهریار قنبری انتخاب کردم , خیلی زیباست :

 منو از پشت دیوار صدا میکردی , نگو نه
 یه جور خوبی به من نیگا میکردی , نگو نه
 جای پای ما دو تا از تو کوچه پاک نمی شد
 کوچه رو از اسممون سیا میکردی , نگو نه
  چه روزایی ، چه روزای خوبی داشتیم
 کاش اونا رو تو کوچه جا نمی ذاشتیم
 زیر بارون می دیدم که چتر تو دست منه
 آخه دوست نداشتی بارون به تنم دس بزنه
 بازیمون بود بازی عروس دومادی ، نگو نه
 به من انگشتر کاغذی میدادی ، نگو نه
  چه روزایی ، چه روزای خوبی داشتیم
 کاش اونا رو تو کوچه جا نمی ذاشتیم
 تو همون کوچه نه جای پای تو مونده نه من
 بچه ها می خوان که مثل ما عروس دوماد بشن
 اما من دوست ندارم عروسیشون سر بگیره
 چون نمی خوام مثل من وقتی بزرگ شدن بگن :
 چه روزایی , چه روزای خوبی داشتیم
 کاش اونا رو تو کوچه جا نمی ذاشتیم ....
 
  * وقتی آدم ها همدیگر را برای اثبات بودن خویش می خواهند ،
 خدا چه غریبانه برگ های زرد پاییزی را به دست باد می سپارد
 شاید هنوز فکر می کند : برگ درختان سبز در نظر هوشیار ..........

 * من به چیزی فکر می کنم
 وقتی که به تو سلام می کنم
 و تو , به چیز دیگری فکر می کنی ،
وقتی جواب  سلامم را می دهی
 در تمام مدتی که حرف می زنم
 به چیزی فکر می کنم
و در  تمام مدتی که گوش می دهی
 به چیز دیگری می اندیشی
 لحظه خداحافظی
من به  چیزی فکر می کنم
 و وقتی تو از دور برایم دست تکان می دهی
به چیز دیگری  فکر می کنی
 موقعی که فرسنگ ها از هم دور می شویم
 تو به چیزی فکر می کنی
 و من به چیز دیگری
 و بعد ها ،
 بعد از مرگمان
 کسی خواهد فهمید آیا
 که تو به این فکر میکردی
 که من چرا دست هایت را در دستانم نمی گیرم و تو را در گرمایشان شریک نمی کنم
 و من به این فکر می کردم که
 تو چقدر سرد به نظر می رسی ....
 
 * در زندگی , اشتباهات زیادی کرده ام
 اشتباهاتی که گاهی مدام , سایه اش را در کنارم حس می کنم
 دل هایی را شکسته ام ,
 که صدای شکسته شدنشان را , و پژواکش را در خودم , دائما , به وضوح , می شنوم
 چیزهایی را ندیده به حال خود رها کرده ام
 که تصویرشان را , مدام , در حرکت پیوسته ام , می بینم
 و دردهایی را درمان نبوده ام
 که دردش را , ممتد و سنگین , در تمامی زندگی ام , احساس می کنم
 و شیطان در کنارم , دلداری ام می دهد که :
 - انسان ، جائز الخطاست ....
 
 * و در آخر :
(( شگفتا ،
 وقتی که بود نمیدیدم
 وقتی می خواند نمی شنیدم
 وقتی دیدم ، که نبود ،
 وقتی شنیدم ، که نخواند ،
 چه غم انگیز است وقتی که چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد و میخواند و مینالد ، تشنه آتش باشی و نه آب ،
 و چشمه که خشکید ،
 چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و به هوا رفت و آتش کویر را تافت
 و در خود گداخت ، و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید ، تو تشنه آب گردی و نه آتش ،
 و بعد ، عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود ، از غم نبودن تو میگداخت . ))
( گزیده از کتاب کویر استاد شریعتی
)  
 * تا بعد ... ( اگر باشد ... )

چهارشنبه 24 آبان ماه سال 1385
اشک  ماه

 

 

 رفتنت موج غریبیست که دل می شکند

 

 

دلم گرفته قد یه دریا قد یه دنیا

کاش می شد سوار موجها شد و فرسنگها دور شد

 دور از همه جا و همه کس

 کاش می شد سوار ابرها شد و بالا و بالاتر رفت

و دیگه هیچ کس را ندید

 دلم گرفته خیلی زیاد

گمان می کردم که با رفتنت ،با زخم زدنت

 و با نبودنت از یادم بروی

 ولی یادت که از ذهنم نرفت هیچ ،

دلتنگت شده ام دلتنگ تو...

کاش می شد که باز می دیدمت به گرمای چشمانت نیازمندم

 و قلبم خواهان آرامش وجود توست

 و اما تو ،هیچ هیچ ...

نه دلتنگی ،

نه یادی و نه خاطره ای ...

گمان می کردم که تو نه، تو فراموش نمی کنی

 اما فراموش کردی زودتر از هر کسی 

کاش می دانستی که چقدر نیازمند همفکری هایت هستم

 کاش می دانستی که بی تو بر من چه می گذرد

 کاش می دانستی که ساحل آرامی که تو برایم ساخته بودی

 کویری گشته برهوت با طوفان شنی سخت

هر روز به امید روزی که به یادم بیفتی

 و خاطرم برایت باز زنده شود چشمان را می گشایم

 و شب هیچ خبری نیست .

دیگر  ناامید شده ام ،

دیگر دوست ندارم که صبح چشمانم را باز کنم ...

دیگر دوست ندارم 

.

.

.

 

 


سه شنبه 23 آبان ماه سال 1385
بی تو باز خواهم مرد

 

کاش تجسم حضورت در باورم را، در غالب کلمه توان بیان بود

 

کاش می توانستم سینه ام را بگشایم و

 

 قلبم را برون آورم تا ببینی، تا ببینند،

 

همگان ببینند که این قلب من است که باز می تپد،

 

 اما این بار با راحتی خیال.

 

صدایی از درون سینه ام نهیب می زند،

 

 که آری این صدا،صدای قلب توست که می تپد؛

 

 لیک مرا باور نیست.

 

از آن خاکستری بیش نمانده بود، مگر می تواند که دوباره بتپد

 

با کدامین نیرو؟

 

 با کدامین عشق؟

 

 با کدامین الهام؟

 

با کدامین ایمان؟

 

گوش می سپارم به صدای درون سینه ام

 

آری اوست که در درون سینه ام به تلاطم درآمده ولی امروز،

 

 برای توست که می تپد و این نیروی قلب توست

 

 که نور امید را به او بازگردانده

 

کاش می دانستی که گرما دستانت بود که

 

دیواره یخی قلبم را ذوب نمود،

 

 کاش می دانستی که از کلام تو بود که کلام من زنده شد

 

 و لبخند تو بود که بر لبانم نقش بست.

 

کاش تو نیز تصویر ذهنم را در باورت می گنجاندی

 

 تا زنده شدنم را، تا تصویر جسم مرده ام را فراموش نکنی  

 

تا بدانی که بی تو باز خواهم مرد.

 


دوشنبه 22 آبان ماه سال 1385
دوستت دارم

 

 

می گویی مثل نفس کشیدن برایت تکراری است

وقتی مخاطبت قرار می دهند که:

« دوستت دارم »

حالا برای اینکه حساب مرا از دیگران جدا کنی

یک نفس عمیق بکش.

.

.

           

 


دوشنبه 22 آبان ماه سال 1385
عشق زندگی می افریند

     

 

 با یه بغض توی گلوم، با یه دل شکسته ،

 با یه امید فرو پاشیده از تو و برای تو می نویسم

برای تو که ستاره هایم را هنوز پنهان کرده ای و ...

نشانم دادی که برای خود می گویم "عشق زندگی می افریند"

برای تو که سرودی:

 

 تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبم

                             شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیرم

 

اما فقط از خدا می خوام اول من باشم

هر لحظه که از سرت بگذره اول من باشم

 

 تو را هیچگاه نمی توانم از زندگی ام پاک کنم

 چون تو پاک هستی

 می توانم تو را خط خطی کنم

 که آن وقت در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار میشوی

 و وقتی که نیستی

 بی رنگی روزهایم را

با مداد رنگی های یادت رنگ می زنم

.

.

.

فقط برای تو میشه از عطر پونه واژه ساخت

عاشق چشمای تو شد بغل بغل ترانه ساخت

 

فقط برای تو میشه زندگی رو یکسره باخت

تو رو قشنگترین گل گلدون باغ دل شناخت

 

میشه برای تو نخفت هزار و یک شب قصه گفت

یا که میشه هزار یک قصه نشست و از تو شنفت

 

جون ودلم فدای تو جون میذارم به پای تو

میزنه قلب عاشقم تنها فقط برای تو

.

.

.

  

  


یکشنبه 21 آبان ماه سال 1385
دختری  از  آسمان

 

گوش کن:

وزش بی رحم تنهایی را

 در شهروجود پر افسوسم می شنوی

 من غریبانه

در این ظلمت

صدا می کنم تو را

نامت

پژواک من در این تنهایی و تاریکی است

 دست هایت را چون خاطره ای سوزان

 در دستان عاشق من بگذار

 تا شاید دمی

جسم فسرده ام

 با د ستان گرمی بخش چون تو

آ‌رامش گمشده اش را باز جوید .


   1      2      3      4    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 281368


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
به یادگار برای کسی که نه!
برای به یادگار ماندن برای روزهای نیامده ی فردا می نویسم
تا یادم نرود آنچه که بودم.
چیزی نیست جز دل نوشت های من.

سلام ،
من نه فرشته ام و نه از جنس آسمون ،
و نه به قول اون نویسنده معروف یک کلوخ تیپا خورده
، من  فقط یه آدمم ،
یه آدم که گاهی زیادی مهربونه گاهی زیادی حساسه
و گاهی هم زیادی مغرور ،
آدمی که دوست داره همه رو دوست داشته باشه
و با همه زلال باشه !
اما افسوس که آدمای دیگه گاهی این چیزا رو حس نمی کنن !!
کاش خدای اون بالاها آدمایی رو سر راه هم قرار بده
که حرف همو بفهمن  ، به یه چیز بخندن ، به یه چیز اشک بریزن  ،
و فهم و ادب و ایمان چاشنی صداقت کلامشون باشه .
به همون خدای آسمونا
اینا شعر نیست شعار نیست لااقل برای من نیست
اینا از عمق وجود م بلند میشه
.
.
.
این منم که تو را می خوانم

نه پری قصه هستم در آفاق داستان

و نه قاصدکی در یک قدمی تو

کسی که همواره به یاد توست

سالهاست با رودخانه و آسمان زندگی می کنم

برای کفتران چاهی دانه می ریزم

و ماه را به مهمانی درختان دعوت می کنم

این تویی که مرا در تمام لحظات می بینی

می نویسم تا تمامی درختان سالخورده بدانند

که تو مهربانترین مهربانی

پس آرام و گرم می نویسم

دوستت دارم


حرف دل
زمانی کودکی را فهمیدیم که بزرگ شده بودیم
                     ×××
و حرف را زمانی درک کردیم که  جز دروغ چیز دیگری برای گفتن نداشتیم ...  



بس که دیوار دلم کوتاه اس،هرکه از کوچه تنهایی ما میگذرد،به هوای هوسی هم که شده،سرکی میکشد و میگذرد

شناسنامه کامل من...