**به شهر سکوت من خوش آمدید امیدوارم بتونیم دوستای خوبی برای هم باشیم راستی نامت را در قسمت نظرها بر نگاره قلبم بنویس تا همیشه در خاطرم بمانی **

تنها برای تو می نویسم
دی 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        
آرشیو

۵۰۰۰ جلد کتاب Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 4 اسفند ماه سال 1384
آدم ها

 

آدم ها مثل کتاب هستند ...
 
 
بعضی از آدم ها جلد زر کوب دارند ... بعضی جلد ضخیم و بعضی جلد نازک .
 
بعضی از آدم ها با کاغذ کاهی چاپ می شوند و بعضی با کاغذ خارجی .
 
بعضی از آدم ها ترجمه شده اند .
 
بعضی از آدم ها تجدید چاپ می شوند
 
و بعضی از آدم ها فتوکپی آدم های دیگه هستند .
 
بعضی از آدم ها با حروف سیاه چاپ می شوند
 
و بعضی از آدم ها صفحه رنگی دارند .
 
بعضی از آدم ها تیتر دارند , فهرست دارند
 
و روی پیشانی بعضی از آدم ها نوشتند :
 
حق هرگونه استفاده ممنوع و محفوظ است .
 
بعضی از آدم ها قیمت روی جلد دارند .
 
 بعضی از آدم ها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند
 
و بعضی از آدم ها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند .
 
بعضی از آدم ها نمایشنامه هستند . در چند پرده نوشته می شوند .
 
بعضی از آدم ها فقط جدول و سرگرمی دارند
 
 و بعضی از آدم ها معلومات عمومی هستند .
 
بعضی از آدم ها خط خوردگی دارند و بعضی از آدم ها غلط چاپی دارند .
 
از روی بعضی آدم ها باید مشق نوشت
 
و از روی بعضی از آدم ها باید جریمه نوشت .
 
بعضی از آدم ها رو باید چند بار بخوونیم تا معنی اونها رو بفهمیم
 
و بعضی از آدم ها رو باید نخونده دور انداخت ... !!

پنجشنبه 4 اسفند ماه سال 1384
ای خالق محبت
خدایا ...
 
در این دنیای خاکی دلهایمان پر از لکه های سیاه معصیت است
 
که فقط بخشش بیکران توست که
 
این لکه های سیاه را به نور و روشنایی تبدیل خواهد کرد.
  
خداوندا ،
 
 در حضور تو آرام می گیریم و اعلام می کنیم که تو ،
 
 تنها خدای این عالم ، حاکم این جهان ،
 
 قادر مطلق و زمامدار بی چون و چرای خلقت هستی .
 
 در حالی که به قدوسیت مهیب و جلال عظیم تو می اندیشیم
 
و در قدرت بی کران و حاکمیت مطلق تو تعمیق می کنیم ،
 
 ترس تو را در دل خود جای می دهیم ،
 
 ترسی آکنده از عشق و احترام .
 
 ترا به دلیل شخصیت بی نقص ، حکمت بی پایان ،
 
و عدالت مطلقت ستایش می کنیم
 
و به خاطر رحمت جاودان ، فیض بی همتا ،
 
 و خشم عظیم تو در برابر گناه ، تو را می پرستیم .
 
 در دل خود سر تعظیم فرود می آوریم و
 
 در حالی که زیبایی خیره کننده و شخصیت جذاب تو را می ستاییم
 
 در برابر تو زانو می زنیم و اعتراف می کنیم
 
که بزرگترین نیاز ما
 
دستیابی به مکاشفه ای عظیم از وجود تو
 
و محبت پیمایش ناپذیر توست .
 
از تو فروتنانه می خواهیم که این نیاز را در ما ببینی .
 
دعای ما این است که :
 
طریق خود را به ما بیاموز تا تو را بشناسیم و در حضور تو فیض یابیم .
 
از تو سپاسگذاریم که
 
درخواستهای صادقانه و قلبی ما را پاسخ خواهی داد ،
 
 ای خالق محبت
 

پنجشنبه 4 اسفند ماه سال 1384
داستانک
و کسی نبود که اونو ببینه و لب به تحسین باز نکنه
 
یه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود؛
 
 با مجسمه؛ شروع به حرف زدن کرد و گفت:
 
"این؛ منصفانه نیست!
 
چرا همه پا روی من می ذارن تا تورو تحسین کنن؟!
 
مگه یادت نیست؟!
 
ما هر دومون  توی یه معدن بودیم,مگه نه؟
 
این عادلانه نیست!
 
من خیلی شاکیم!"
 
مجسمه لبخندی زد و آروم گفت:
 
"یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه,
 
چقدر سرسختی  و مقاومت کردی؟"
 
سنگ پاسخ داد:
 
"آره ؛آخه ابزارش به من آسیب میرسوند."
 
آخه گمون کردم می خواد آزارم بده.
 
آخه تحمل اون همه دردو رنج رو نداشتم."
 
و مجسمه با همون آرامش و لبخند ملیح ادامه داد که:
 
"ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواد ازم چیز بی نظیری بسازه.
 
به طور حتم بناست به یه شاهکار تبدیل بشم .
 
به طور حتم در پی این رنج ؛گنجی هست.
 
پس بهش گفتم :
 
"هرچی میخوای ضربه بزن ؛بتراش و صیقل بده!"
 
و درد کارهاش و لطمه هائی رو که ابزارش به من می زدن رو به جون خریدم.
 
و هر چی بیشتر می شدن؛بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشم!
 
پس امروز نمی تونی دیگران رو سرزنش کنی
 
که چرا روی تو پا میذارن و بی توجه عبور می کنن."
 
آره عزیز دلم!رنج و سختی ها هدایای خالق مهربون هستیه به من و تو .
 
و یادمون باشه قراره اون قدر خوشگل بشیم که
 
 خودمون هم نمی تونیم از الان باور و تصور کنیم.
 
پس بیا ازین به بعد به هر مسئله و مشکلی سلام کنیم
 
 و بگیم:"خوش اومدی"
 
و از خودمون بپرسیم :
 
"این بار اون لطیف بزرگ چه موهبت و هدیه ای برامون فرستاده؟"            

پنجشنبه 4 اسفند ماه سال 1384
من ستاره ام ...
من از اشعه خورشید جان گرفتم
 
و به ثمر نشستم ...
 
من همان روزی تولد یافتم که آسمان زندگی تیره تیره بود
 
 و ناگهان آسمان به اشعه ظریفی شکافته شد ...
 
 من همان روزی چشم گشودم که
 
خورشید دستهای گل سرخ را نشانه گرفته بود ...
 
 دل من از فروزندگی او بود که تبدار شد ...
 
و تب از آن روز پیوسته با من است ..
 
بگذار چشمک بزنم ..
 
میترسم این تب با من ماند و
 
هذیانهای پیوسته من به سری بکشاندم ....
 
 من ستاره ام ...
 
 ستاره ای زاده از خورشید ...
 
 من مهر را به تو هدیه خواهم کرد ...
 
مگر در جهان چیزی بالاتر از مهر هم می شود سراغ کرد ؟

 


چهارشنبه 3 اسفند ماه سال 1384
درد

درد


در طی این هفت ماه درد بی پایان،

 برای اولین بار به خواب عمیقی فرو رفته بود

و خواب می دید. فرشته ای آمد وگفت:

تو را، بر دو بخش خواهم کرد.

بخشی را، به یادگار بر زمین خواهم گذاشت،

و بخشی را با خود خواهم برد.


لبخندی بر لبش نشست.

دردش تمام شد. رفت.


چهارشنبه 3 اسفند ماه سال 1384
خاطرات زندگی
امروز خیلی حالم بده
 
و حوصله هم اصلا ندارم،
 
یعنی دلم بد جوری گرفته
 
 کسی هم نیست بگه بابا چته؟
 
 به قول زنده یاد شهریار :
 
در دیاری که در او نیست کسی یار کسی  
 
کاش یا رب که نیفتد به کسی کار کسی
 
 
 
 
 
خاطرات زندگی
 
 
در بغل می گیرم امشب زانوان خویش را
 
می کشم ازسینه بیرون هم زبان خویش را  
 
                  پاسخم درکوهسارناله جزپژواک نیست   
 
                    با که باید گفت درد بیکران خویش را ؟  
  
                  موسم افسردن احساس درقطب زمان 
 
                         می فروزم اشک های مهربان خویش را 
 
                هیچ کس درکومه دل هیزم مهری نسوخت  
 
           فصل خاموشی ست می دانم زمان خویش را  
 
               در کویرآرزو سیراب ازموج سراب  
 
                         جسته ام در ناامیدی سایبان خویش را 
 
   
                     با مرورخاطرات زندگی درهرغزل 
 
                            می نویسم با صداقت داستان خویش را  
 
                   گم شدن درکوچه های عشق ،اوج سادگی ست 
 
              کودک ازبیگانه می پرسد نشان خویش را
 

 

 
 

<<    3      4      5      6      7      8      9      10      11      12    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 290274


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
به یادگار برای کسی که نه!
برای به یادگار ماندن برای روزهای نیامده ی فردا می نویسم
تا یادم نرود آنچه که بودم.
چیزی نیست جز دل نوشت های من.

سلام ،
من نه فرشته ام و نه از جنس آسمون ،
و نه به قول اون نویسنده معروف یک کلوخ تیپا خورده
، من  فقط یه آدمم ،
یه آدم که گاهی زیادی مهربونه گاهی زیادی حساسه
و گاهی هم زیادی مغرور ،
آدمی که دوست داره همه رو دوست داشته باشه
و با همه زلال باشه !
اما افسوس که آدمای دیگه گاهی این چیزا رو حس نمی کنن !!
کاش خدای اون بالاها آدمایی رو سر راه هم قرار بده
که حرف همو بفهمن  ، به یه چیز بخندن ، به یه چیز اشک بریزن  ،
و فهم و ادب و ایمان چاشنی صداقت کلامشون باشه .
به همون خدای آسمونا
اینا شعر نیست شعار نیست لااقل برای من نیست
اینا از عمق وجود م بلند میشه
.
.
.
این منم که تو را می خوانم

نه پری قصه هستم در آفاق داستان

و نه قاصدکی در یک قدمی تو

کسی که همواره به یاد توست

سالهاست با رودخانه و آسمان زندگی می کنم

برای کفتران چاهی دانه می ریزم

و ماه را به مهمانی درختان دعوت می کنم

این تویی که مرا در تمام لحظات می بینی

می نویسم تا تمامی درختان سالخورده بدانند

که تو مهربانترین مهربانی

پس آرام و گرم می نویسم

دوستت دارم


حرف دل
زمانی کودکی را فهمیدیم که بزرگ شده بودیم
                     ×××
و حرف را زمانی درک کردیم که  جز دروغ چیز دیگری برای گفتن نداشتیم ...  



بس که دیوار دلم کوتاه اس،هرکه از کوچه تنهایی ما میگذرد،به هوای هوسی هم که شده،سرکی میکشد و میگذرد

شناسنامه کامل من...