**به شهر سکوت من خوش آمدید امیدوارم بتونیم دوستای خوبی برای هم باشیم راستی نامت را در قسمت نظرها بر نگاره قلبم بنویس تا همیشه در خاطرم بمانی **

تنها برای تو می نویسم
دی 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        
آرشیو

مجموعه رویایی فیلم Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 26 فروردین ماه سال 1384









لیلی و مجنون قسمت دوم


داستان تا بدانجا پیش رفتیم که دلدلدگی قیس و لیلی به هم چنان آشکار
 
گشت که مجبور شدند دو دلداده را از هم جدا کنند. و اینک ادامه ماجرا:

*************

... در این مدت مجنون به همراه چند تن از دوستانش که آنها هم غم عشق

کشیده بودند هر شب به اطراف منزل لیلی می رفت و در وصف او ناله ها

می کرد. روزها هم با این دوستان در اطراف کوه نجد که نزدیک شهر لیلی بود
 
رفت و آمد می کرد و از اینکه نزدیک دلبند خویش است آرامش می گرفت.

در یکی از این رفت و آمدها، دو دلداده پس از مدتی طولانی همدیگر را دیدند
 
دیداری که آتش عشق را در جان هر دو شعله ورتر ساخت، اشاره های چشم
 
و ابروی لیلی، شانه کشیدنش به زلفان سیاه و بیقراری و بی تابی مجنون و

در رقص و سجود آمدنش زیباترین صحنه های عاشقانه را رقم زد:


لیلی سر زلف شانه می کرد *** مجنون در اشک دانه می کرد

لیلی می مشکبوی در دست *** لیلی نه ز می ز بوی می مست

قانع شده این از آن به بویی *** وآن راضی از این به جستجویی


شرح این عاشقی و دلدادگی برای هر دو دردسر آفرین شد. لیلی را به کنج
 
خانه نشاندند و جان مجنون را به تیغ نصیحت آزردند.

پدر قیس در پی چاره کار, بزرگان و ریش سپیدان قبیله را جمع کرد و به آنها

گفت:  "در چاره کار فرزند بیچاره گشته ام. مرا یاری رسانید که دردانه فرزندم
 
آواره کوه و بیابان گشته بحدی که می ترسم هدیه نفیس خداوندی در بلای

عشق دختری عرب از کفم برود." پس از بحث و بررسی همه متفق القول

اعلام کردند که تاخیر بیش از این فقط سبب بدنامی است بهتر است به

خواستگاری لیلی برویم آنچه می تواند آتش این دلدادگی را فرو نهد یا مرگ
 
است یا وصال.  سید عامری – پدر قیس – شهد نصیحت نوشید, ساز و برگ
 
سفر فراهم کرد و با گروهی از بزرگان به دیدار پدر لیلی شتافت.

پدر لیلی که خود از بزرگان شهر مجاور بود هنگامی که خبر ورود سید عامری

را شنید با رویی گشاده به استقبال آنان رفت:


رفتند برون به میزبانی *** از راه وفا و مهربانی

با سید عامری به یکبار ***گفتند "چه حاجت است، پیش آر"


پدر قیس گفت:"از بهر امر خیری مزاحم شده ایم. فرزند دلبندت را برای تنها

پسرم – نور چشمم – خواستارم. نوباوگان ما دلباخته همند. شرم و آزرم و

خجالت محلی ندارد. من به امیدی به خانه ات آمدم باشد که نا امید برنگردم"


خواهم به طریق مهر و پیوند *** فرزند تو را برای فرزند

کاین تشنه جگر که ریگ زاده است *** بر چشمه تو نظر نهاده است

من دُر خرم و تو دُر فروشی *** بفروش متاع اگر بهوشی


پدر لیلی تاملی کرد. افسانه جنون "قیس" در تمامی قبایل اطراف پیچیده بود.

 برای پدر لیلی بعنوان یکی از بزرگان شهر, سپردن دختر به پسری مجنون و

دیوانه, هر چند پسر رییس قبیله عامری, خفت و خواری و سرشکستگی

بحساب می آمد. آنچه او را بر این عقیده استوارتر می کرد خلق و خوی

عیبجوی اعراب بود که زبان تند و تیز و کنایه آمیزشان شهره تاریخ است. به

آرامی جواب داد:


"فرزند تو گرچه هست پدرام *** فرخ نبود چو هست خودکام

دیوانگیی همی نماید *** دیوانه, حریف ما نشاید

دانی که عرب چه عیبجویند *** اینکار کنم مرا چه گویند؟!

با من بکن این سخن فراموش *** ختم است برین و گشت خاموش


پدر قیس از شدت خجالت سرخ شده بود. تمام خستگی راه با همین چند

جمله به تنشان ماند. علیرغم درخواست پدر لیلی برای شب ماندن, دستور
 
بازگشت داد. در طول راه همه ساکت بودند و پدر مجنون بی نهایت مغموم.

وقتی رسیدند همه به نصیحت قیس در آمدند که "هر دختری از شهر ها و

قبایل اطراف بخواهی به عقدت در می آوریم, بسیار دختران سیمتن زیباروی

همینجا هست که آرزویشان پیوستن با خاندان بزرگ عامری است. از این قصه
 
نام و ننگ بگذر و صلاح کار خویش و قبیله را گیر ..."

طعم تلخ این نصیحت چنان در کام مجنون نشست که زانوانش را سست کرد.
 
پیراهنش را درید و از خانه بیرون رفت. چین و چروکی که به چهره پدرش

افتاده بود این روزها عمیق تر و چهره خسته و درمانده مادرش تکیده تر از

همیشه شده بود ...مجنون همچنان آواره کوه و دشت و بیابان بود و نجوای
 
"لیلی لیل " ورد زبانش. آنچنان که گاه این درد فراق بر جانش آتش می افکند
 
که تاب دوری نیاورده و آرزوی مرگ کند و راستی! مگر مرگ چیست؟ دوری از
 
محبوب بالاترین عذاب است و مرگ از این زندگی شیرین تر!


ادامه دارد.



جمعه 26 فروردین ماه سال 1384


جمعه 26 فروردین ماه سال 1384


جمعه 26 فروردین ماه سال 1384





خیال

دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود

تو در کنار من بشینی محال بود

هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود 

 چشمان مهربان تو پاک و زلال بود

 پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری

با تو چه قدر کوچه ما بی مثال بود

نشنید لحن عاشق من را نگاه تو

 پرواز چشم های تو محتاج بال بود

سیب درخت بی ثمر آرزوی من

یک عمر مانده بود ولی کال کال بود

گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت

گفتی مجال نیست و لیکن مجال بود
 
یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود

سهم من از عبور تو رنج و ملال بود

چیزی شبیه جام بلور دلی غریب

حالا شکست وای صدای وصال بود

شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد

اما نه با خیال تو بودم حلال بود

 


 


جمعه 26 فروردین ماه سال 1384


جمعه 26 فروردین ماه سال 1384


<<    1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 290276


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
به یادگار برای کسی که نه!
برای به یادگار ماندن برای روزهای نیامده ی فردا می نویسم
تا یادم نرود آنچه که بودم.
چیزی نیست جز دل نوشت های من.

سلام ،
من نه فرشته ام و نه از جنس آسمون ،
و نه به قول اون نویسنده معروف یک کلوخ تیپا خورده
، من  فقط یه آدمم ،
یه آدم که گاهی زیادی مهربونه گاهی زیادی حساسه
و گاهی هم زیادی مغرور ،
آدمی که دوست داره همه رو دوست داشته باشه
و با همه زلال باشه !
اما افسوس که آدمای دیگه گاهی این چیزا رو حس نمی کنن !!
کاش خدای اون بالاها آدمایی رو سر راه هم قرار بده
که حرف همو بفهمن  ، به یه چیز بخندن ، به یه چیز اشک بریزن  ،
و فهم و ادب و ایمان چاشنی صداقت کلامشون باشه .
به همون خدای آسمونا
اینا شعر نیست شعار نیست لااقل برای من نیست
اینا از عمق وجود م بلند میشه
.
.
.
این منم که تو را می خوانم

نه پری قصه هستم در آفاق داستان

و نه قاصدکی در یک قدمی تو

کسی که همواره به یاد توست

سالهاست با رودخانه و آسمان زندگی می کنم

برای کفتران چاهی دانه می ریزم

و ماه را به مهمانی درختان دعوت می کنم

این تویی که مرا در تمام لحظات می بینی

می نویسم تا تمامی درختان سالخورده بدانند

که تو مهربانترین مهربانی

پس آرام و گرم می نویسم

دوستت دارم


حرف دل
زمانی کودکی را فهمیدیم که بزرگ شده بودیم
                     ×××
و حرف را زمانی درک کردیم که  جز دروغ چیز دیگری برای گفتن نداشتیم ...  



بس که دیوار دلم کوتاه اس،هرکه از کوچه تنهایی ما میگذرد،به هوای هوسی هم که شده،سرکی میکشد و میگذرد

شناسنامه کامل من...