**به شهر سکوت من خوش آمدید امیدوارم بتونیم دوستای خوبی برای هم باشیم راستی نامت را در قسمت نظرها بر نگاره قلبم بنویس تا همیشه در خاطرم بمانی **

تنها برای تو می نویسم
دی 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        
آرشیو

مجموعه فیلمها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 27 فروردین ماه سال 1384
تقدیم  به دریای دریا


می‌آیم !


می‌آیم

تا شاید

دست‌های مهربانت

شیرازه‌ی از هم گسیخته‌ی وجودم را

                                                 ترمیم کند.

می‌آیم

تا شاید

شانه‌های کوچک ولی استوارت

تسکین دردهای کهنه‌ام باشد.

می‌آیم

تا شاید

بر وبرانه های کلبه‌ی غم

قلعه‌ای از عشق

                            بنا کنم.

 می‌آیم

تا شاید

پرواز را با بالهای زیبای تو

                                 بیازمایم.

  می‌آیم

تا شاید

زندگی را در سایه‌ی سکوت کهکشانی‌ات

                                                          فریاد کنم.

می‌آیم

تا شاید

...




تا بعد...


شنبه 27 فروردین ماه سال 1384






در بینهایت چشمهایت

در مخرج کسر مهربانیهایت

مجموع خاطرات را بدست اوردم

اما ...

اما ...

توان مهربانیهایت مرا به بینهایت برد


شنبه 27 فروردین ماه سال 1384


جمعه 26 فروردین ماه سال 1384

دلقک




توی این زندگی ساکت و سرد

یه روزی یه دلقکی اومد و رفت

مثل یک پرندهء غریبه بود

از کنار بوم من پر زد و رفت

دلقکی که عشق من برای اون

مثل اون بازی رویه صحنه بود

اون منُ برای قلبم نمی خواست

اون دری تازه به روی من گشود

دلقکی که با تموم گریه ها و خنده هاش

گریه های بی غمش خنده های پُر صداش

من یه بازیچهء شهر عشق اون

اون تموم زندگیم با تموم بازیهاش

یه بت چینی از اون واسه خود ساخته بودم

اونجوری که دل می گفت ساخته و پرداخته بودم

مگه باورم می شد تموم زندگیمو واسه اون باخته بودم

توی این زندگی ساکت و سرد

یه روزی یه دلقکی اومد و رفت

مثل یک پرندهء غریبه بود

از کنار بوم من پر زد و رفت


 







شعار وبلاگی:


هنگام تصمیم گیری ابتدا نباید بپرسی : از این کار چه نفعی عایدم خواهد

شد؟ 
پرسش درست این است که: چه کاری به نفع همه است؟ خانه زمانی
 
مستحکم است که همهء دیوارهایش استوار باشند.




جمعه 26 فروردین ماه سال 1384




دو خط موازی



::

دو خط موازی زائیده شدند . پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید.

آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد .

و در همان یک نگاه قلبشان تپید .

و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند .

خط اولی گفت : ما میتوانیم زندگی خوبی داشته باشیم .

و خط دومی از هیجان لرزید .خط اولی گفت و خانه ای داشته باشیم در یک

صفحه دنج کاغذ .من روزها کار میکنم.میتوانم بروم خط کنار یک جاده دور

افتاده و متروک شوم ، یا خط کنار یک نردبام .
خط دومی گفت : من هم میتوانم
 
خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، یا خط کنار یک نیمکت خالی

در یک پارک کوچک و خلوت .
خط اولی گفت : چه شغل شاعرانه ای و حتما

زندگی خوشی خواهیم داشت .در همین لحظه معلم فریاد زد : دو خط موازی
 
هیچ وقت به هم نمی رسند .و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازی هیچ وقت

به هم نمی رسند .
دو خط موازی لرزیدند . به هم دیگر نگاه کردند . و خط

دومی پقی زد زیر گریه . خط اولی گفت نه این امکان ندارد حتما یک راهی پیدا
 
میشود . خط دومی گفت شنیدی که چه گفتند . هیچ راهی وجود ندارد ما
 
هیچ وقت به هم نمی رسیم و دوباره زد زیر گریه .

خط اولی گفت : نباید ناامید شد . ما از صفحه خارج میشویم و دنیا را زیر پا

میگذاریم . بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند .

خط دومی آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزیدند از زیر

کلاس درس گذشتند و وارد حیاط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط
 
موازی شروع شد .

آنها از دشتها گذشتند ...

از صحراهای سوزان ...

از کوهای بلند ...

از دره های عمیق ...

از دریاها ..
.
از شهرهای شلوغ ...

سالها گذشت وآنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند .

ریاضی دان به آنها گفت : این محال است .هیچ فرمول ریاضی شما را به هم
 
نخواهد رساند . شما همه چیز را خراب میکنید .

فیزیکدان گفت : بگذارید از همین الان ناامیدتان کنم .اگر می شد قوانین

طبیعت را نادیده گرفت ، دیگر دانشی بنام فیزیک وجود نداشت .

پزشک گفت : از من کاری ساخته نیست ، دردتان بی درمان است .

شیمی دان گفت : شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید . اگر قرار باشد با

یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .

ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید رسیدن
 
شما به هم مساویست با نابودی جهان . دنیا کن فیکون می شود سیارات از
 
مدار خارج میشوند کرات با هم تصادم می کنند نظام دنیا از هم می پاشد .

چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید .

فیلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقیضین محال است .

و بالاخره به کودکی رسیدند کودک فقط سه جمله گفت :

شما به هم می رسید .

نه در دنیای واقعیات .





آن را در دنیای دیگری جستجو کنید .

دو خط موازی او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند .

اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل می گرفت .

« آنها کم کم میل رسیدن به هم را از دست می دادند »

خط اولی گفت : این بی معنیست .

خط دومی گفت : چی بی معنیست ؟

خط اولی گفت : این که به هم برسیم .

خط دومی گفت : من هم همینطور فکر میکنم و آنها به راهشان ادامه دادند .

یک روز به یک دشت رسیدند . یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و بر

بومش نقاشی میکرد . خط اولی گفت : بیا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این
 
آوارگی نجات پیدا  کنیم .خط دومی گفت : شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه
 
کاغذ بیرون  می آمدیم .خط اولی گفت : در آن بوم نقاشی حتما آرامش

خواهیم یافت . و آن دو وارد دشت شدند و روی دست نقاش رفتند و بعد روی
 
قلمش . 
نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد   و آنها دو ریل قطار شدند

که از دشتی می گذشت و آنجا که خورشید سرخ  آرام آرام پایین می رفت

سر دو خط موازی عاشقانه به هم رسیدند.

::




جمعه 26 فروردین ماه سال 1384



سرگذشت

می خروشد دریا.

هیچکس نیست به ساحل پیدا.

لکه ای نیست به دریا تاریک

که شود قایق

اگر آید نزدیک.

 

مانده بر ساحل

قایقی ریخته شب بر سر او،

پیکرش را ز رهی ناروشن

برده در تلخی ادراک فرو.

هیچکس نیست که آید از راه

و به آب افکندش.

و در این وقت که هر کوهة آب

حرف با گوش نهان می زندش،

موجی آشفته فرا می رسد از راه که گوید با ما

قصة یک شب طوفانی را.

 

رفته بود آن شب ماهی گیر

تا بگیرد از آب

آنچه پیوندی داشت.

با خیالی در خواب.

 

صبح آن شب، که به دریا موجی

تن نمی کوفت به موجی دیگر،

چشم ماهی گیران دید

قایقی را به ره آب که داشت

بر لب از حادثة تلخ شب پیش خبر.

پس کشاندند سوی ساحل خواب آلودش

به همان جای که هست

در همین لحظة غمناک بجا

و به نزدیکی او

می خروشد دریا

وز ره دور فرا می رسد آن موج که می گوید باز

از شبی طوفانی

داستانی نه دراز.


<<    1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 290277


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
به یادگار برای کسی که نه!
برای به یادگار ماندن برای روزهای نیامده ی فردا می نویسم
تا یادم نرود آنچه که بودم.
چیزی نیست جز دل نوشت های من.

سلام ،
من نه فرشته ام و نه از جنس آسمون ،
و نه به قول اون نویسنده معروف یک کلوخ تیپا خورده
، من  فقط یه آدمم ،
یه آدم که گاهی زیادی مهربونه گاهی زیادی حساسه
و گاهی هم زیادی مغرور ،
آدمی که دوست داره همه رو دوست داشته باشه
و با همه زلال باشه !
اما افسوس که آدمای دیگه گاهی این چیزا رو حس نمی کنن !!
کاش خدای اون بالاها آدمایی رو سر راه هم قرار بده
که حرف همو بفهمن  ، به یه چیز بخندن ، به یه چیز اشک بریزن  ،
و فهم و ادب و ایمان چاشنی صداقت کلامشون باشه .
به همون خدای آسمونا
اینا شعر نیست شعار نیست لااقل برای من نیست
اینا از عمق وجود م بلند میشه
.
.
.
این منم که تو را می خوانم

نه پری قصه هستم در آفاق داستان

و نه قاصدکی در یک قدمی تو

کسی که همواره به یاد توست

سالهاست با رودخانه و آسمان زندگی می کنم

برای کفتران چاهی دانه می ریزم

و ماه را به مهمانی درختان دعوت می کنم

این تویی که مرا در تمام لحظات می بینی

می نویسم تا تمامی درختان سالخورده بدانند

که تو مهربانترین مهربانی

پس آرام و گرم می نویسم

دوستت دارم


حرف دل
زمانی کودکی را فهمیدیم که بزرگ شده بودیم
                     ×××
و حرف را زمانی درک کردیم که  جز دروغ چیز دیگری برای گفتن نداشتیم ...  



بس که دیوار دلم کوتاه اس،هرکه از کوچه تنهایی ما میگذرد،به هوای هوسی هم که شده،سرکی میکشد و میگذرد

شناسنامه کامل من...