**به شهر سکوت من خوش آمدید امیدوارم بتونیم دوستای خوبی برای هم باشیم راستی نامت را در قسمت نظرها بر نگاره قلبم بنویس تا همیشه در خاطرم بمانی **

تنها برای تو می نویسم
آذر 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
آرشیو

Body of Lies Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 29 فروردین ماه سال 1384

ساحل عشق



در کنار ساحل دلباز عشق روبروی امواج متلاطم دریای عشق بر روی
 
شن های گرم ساحل نشسته بودم .

حس عاشقی در من بیشتر شده بود به غروبی که کم کم به آسمان سلام می کرد
 
می نگریستم و به دریایی که رو به سرخی بود .

یک تکه کاغذ و یک قلم در آن سوی ساحل ، یک یار مهربان ،

یک یار همزبان در سوی دیگر و من هم در این سو.

از مهر بنویسم ، از محبتش ، از نگاه عاشقانه اش به دریا ، از چه بنویسم ؟

چشمان آبی او آبی تر شده بود با نگاه کردن به دریا و دریا هم که رو به سرخی
 
می رفت چشم او هم از سرخی پر از اشک شده بود .

چشم او تبدیل به دریا شده بود چشمی آبی و پر از اشک.

در چشمانش نگاه می انداختم و می نوشتم او را به زیباترین چهره ها تشبیه می کردم
 
چون او لیاقت آن همه زیبایی را داشت او برایم مقدس بود ،

او برایم عزیز بود .با همان کا غذ و قلم و با همان ساز باد و موج ها ،
 
چه زیبا بود چه لحظه به یاد ماندنی بود . صدای امواج دریا ، کنار ساحل دلباز ،

غروب با رنگ نازش همراه با اشک های یارم مرا به دنیای دیگری برده بود

دنیایی که شاید بتوان آن را دید اما در خواب ، در رویا.




دوشنبه 29 فروردین ماه سال 1384

 

بعضی از خاطرات رو میشه از دفترچه زتدگی پاک کرد.

بعضی از خاطرات رو میشه توی جعبه

گذاشت و برای صاحبش بازپس فرستاد.

بعضی از خاطرات رو میشه به دار آویخت

 و بعضی از خاطرات رو میشه سوزاند...


اما تکلیف خاطراتی که از بین نمیره.. 

سوزونده وپاک نمیشه چیه؟...



دوشنبه 29 فروردین ماه سال 1384


حرف دل



عشق آن نیست که یک دل




 به صد یارد هید 


عشق آن است که صد دل


به یک یار دهید


دوشنبه 29 فروردین ماه سال 1384

 

زندگی یعنی چکیدن همچو شمع از گرمی عشق


             زندگی یعنی لطافت گم شدن در نرمی عشق


                    زندگی یعنی دویدن بی امان در وادی عشق


                                رفتن و آخر رسیدن بر در آبادی عشق

 


یکشنبه 28 فروردین ماه سال 1384

یکشنبه 28 فروردین ماه سال 1384
لیلی و مجنون قسمت سوم


در قسمتهای پیش خواندیم که پدر لیلی خواستگاری خانواده مجنون را

نپذیرفت و اینک ادامه ماجرا:





   



... یک روز یکی از دوستان مجنون از سر دلسوزی و ترحم او را به کناری

کشید و گفت: ای قیس! آخر این چه بلائیست که بر خود آورده ای؟ نه از حال
 
و روز خودت خبرت هست نه از حال و روز دوستان و خانواده ات. تو در بند
 
عاشقی هستی و ما در بند نام و ننگ تو. همیشه از این می ترسیم که به

جرم دیوانگی از شهر برانندت. هرشب با این اضطراب به خواب می رویم که

فردا جنازه ات را برایمان بیاورند ..."

و اما مجنون انگار گوشی برای شنیدن این سخنان نداشت:

"آنی را که شما به نام قیس می شناختید مدتهاست که مرده است.

مدتهاست که شیشه عمر مرا به جور شکسته اند. نیازی به راندنم از شهر
 
نیست که من خود رانده کوی یار هستم. شما هم مرا رها کنید که نه من

حرفهای شما را می فهمم نه شما سوز و آه من را"


ای بیخبران ز درد و آهم **** خیزید و رها کنید راهم

من گمشده ام مرا مجوئید **** با گمشدگان سخن مگوئید

بیرون مکنید از این دیارم **** من خود به گریختن سوارم


و شروع کرد به شرح دلدادگی. چنان گفت و چنان خواند که از هوش رفت.

عده ای که نظاره گر این ماجرا بودند، غمزده و افسرده او را به خانه اش

رساندند. آری! عشق اگر عشق باشد هر روز بر آتشش افزوده می شود
 
و خلاص عاشق از عشق ناممکن! مجنون هر روز ضعیف تر و خمیده تر
 
می گشت و در عشق استوارتر و بی تاب تر. تمامی مساجد و خانه ها و

اماکن مقدس توسط پدر و خانواده اش زیارت شدند و همه جا دخیل بسته
 
شد. بس نذرها که برای سلامتش ساختند و بس صدقه ها که پرداختند. اما

داستان همان بود و حکایت همان. در نهایت یکی از نزدیکان پیشنهاد داد که او
 
را به سفر حج ببرند. تنها خانه مقدسی که باقی مانده است مقدس ترین

 آنها  – کعبه – است .آنجا که حاجتگاه و محراب زمین و آسمان است و تمام

جهانیان. پدر قیس کمی به فکر فرو رفت. چرا به فکر خودش نرسیده بود؟

"می برمش مکه. شاید دیدار خالق، هوس مخلوق را از سرش بدر کند! .
 
موسم حج هم نزدیکه و امید سلامت قیس رنج دوری و سختی سفر رو

آسون می کنه!"مجنون اما حاضر به دور شدن از کوی لیلی نبود. هر چند دیدار
 
لیلی نصیبش نمی شد اما همین که می توانست از دور خرگاه و خیمه او را

تماشا کند، همین که هر چند روز یکبار می توانست خبری از او بگیرد برایش
 
دنیایی ارزش داشت. دوری از لیلی برایش حکم از دست دادن او را داشت.

بعضی وقتها فکر می کرد اصرار عجیب و غریب این آدمها برای کشاندن او به

سفری دور شاید نوعی فریب باشد برای جدای همیشگیش از لیلی. اما یک

چیز به او قوت قلب می داد: این که پدرش هم از جمله اصرار کنندگان است و
 
او اعتمادی بی پایان به پدر داشت. با هزار زحمت و خواهش راضیش کردند

برای سفر حج. کاروانی عظیم راه انداختند به سوی کعبه ...

رایت کعبه که از دور پدیدار شد پدر دست فرزند را گرفت و از شتر پیاده شد.

آهسته در گوشش خواند: "پسرم قیس! اینجا کعبه است. خانه خدا. جایی که
 
آرزوی همه آزادمردان چنگ زدن بر حلقه های خانه اش است. از خدا بخواه که
 
این هوی و هوس بچه گانه را از سرت بیرون کند و راه رستگاری را نشانت

دهد. به هوش باش! جماعتی چشم انتظارند که من برگردم با همان قیس
 
جوان، شاداب، پر انرژی و سر براه"


گفت ای پسر این نه جای بازیست **** بشتاب که جای چاره سازیست

گو یارب از این گزاف کاری **** توفیق دهم به رستگاری

رحمت کن و در پناهم آور **** زین شیفتگی براهم آور


مجنون ابتدا گریست. خیلی سخت و مردانه. پس از آن لبخندی زد و مثل مار

از جای برجست. دستان پدر را رها کرد و سوی کعبه شتافت دست در حلقه
 
کعبه زد و گفت: "من امروز مثل مثل این حلقه، حلقه بگوش عشقم. به من

می گن از عشق بپرهیز و دوری کن. ولی آخه تمام قوت و توان من از عشقه.
 
اگه عشق تو وجود من بمیره من هم می میرم. ای خدا! تو را به کمال

پادشاهی و نهایت خدائیت قسم! مرا به آنچنان عشقی رسان که اگر من

نماندم عشقم بماند. از سرچشمه عشق نوری برایم فرست تا سرمه

چشمانم کنم. هر چند مست و دیوانه عشقم، ولی از این هم

 آشفته ترم کن، سیرابم کن


گرچه ز شراب عشق مستم **** عاشق تر از این کنم که هستم


خدایا! میل لیلی را در دلم افزون کن! باقیمانده عمر مرا بگیر و به عمر او اضافه
 
کن، هر چند از تب و تاب عشقش مثل تار مویی شده ام ولی نمی خواهم

سر مویی از وجودش کم بشه. خدایا! خودت محافظ و نگهدارش باش ..."

مجنون می گفت و می خندید و می گریست. پدر گوشه ای ایستاده بود و با

تعجب او را می نگریست. کم کم برای او هم روشن شد که این نه یک هوی و
 
هوس زودگذر و از سر جوانی و نابخردی است که عشقی است تمام و کمال.
 
طلبی است مقدس و حیرانی است عظیم. آهسته به سوی کاروان برگشت
 
و ماجرا را برای همراهیان بازگو کرد: "خیال می کردم به کعبه که برسد، لبیک
 
اللهم لک لبیک که بگوید، قرآن که بخواند از رنج و محنت لیلی رهایی

 می یابد، نمی دانستم دست در حلقه کعبه که می زند حلقه بگوشیش

بخاطرش می آید، نمی دانستم سیاهی پرده کعبع او را به شبستان گیسوی
 
لیلی رهنمون می کند، نمی دانستم اینجا هم که بیاید نفرین خود می گوید
 
و حمد و ثنای او ..."


ادامه دارد...




   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 281359


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
به یادگار برای کسی که نه!
برای به یادگار ماندن برای روزهای نیامده ی فردا می نویسم
تا یادم نرود آنچه که بودم.
چیزی نیست جز دل نوشت های من.

سلام ،
من نه فرشته ام و نه از جنس آسمون ،
و نه به قول اون نویسنده معروف یک کلوخ تیپا خورده
، من  فقط یه آدمم ،
یه آدم که گاهی زیادی مهربونه گاهی زیادی حساسه
و گاهی هم زیادی مغرور ،
آدمی که دوست داره همه رو دوست داشته باشه
و با همه زلال باشه !
اما افسوس که آدمای دیگه گاهی این چیزا رو حس نمی کنن !!
کاش خدای اون بالاها آدمایی رو سر راه هم قرار بده
که حرف همو بفهمن  ، به یه چیز بخندن ، به یه چیز اشک بریزن  ،
و فهم و ادب و ایمان چاشنی صداقت کلامشون باشه .
به همون خدای آسمونا
اینا شعر نیست شعار نیست لااقل برای من نیست
اینا از عمق وجود م بلند میشه
.
.
.
این منم که تو را می خوانم

نه پری قصه هستم در آفاق داستان

و نه قاصدکی در یک قدمی تو

کسی که همواره به یاد توست

سالهاست با رودخانه و آسمان زندگی می کنم

برای کفتران چاهی دانه می ریزم

و ماه را به مهمانی درختان دعوت می کنم

این تویی که مرا در تمام لحظات می بینی

می نویسم تا تمامی درختان سالخورده بدانند

که تو مهربانترین مهربانی

پس آرام و گرم می نویسم

دوستت دارم


حرف دل
زمانی کودکی را فهمیدیم که بزرگ شده بودیم
                     ×××
و حرف را زمانی درک کردیم که  جز دروغ چیز دیگری برای گفتن نداشتیم ...  



بس که دیوار دلم کوتاه اس،هرکه از کوچه تنهایی ما میگذرد،به هوای هوسی هم که شده،سرکی میکشد و میگذرد

شناسنامه کامل من...