**به شهر سکوت من خوش آمدید امیدوارم بتونیم دوستای خوبی برای هم باشیم راستی نامت را در قسمت نظرها بر نگاره قلبم بنویس تا همیشه در خاطرم بمانی **

تنها برای تو می نویسم
آذر 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
آرشیو

Body of Lies Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 13 اسفند ماه سال 1383
آنوقت که زمین زمستان شد ....

آنوقت که زمین زمستان شد ....

صدای پای باد میان کاغذ پاره های من

صدای ضربه سم اسب میان جوهرهای نامه تو

دور شدن قاصدکی از من

بدون اینکه خبری از تو بدهد

نامه ات را خواندم

در آخرین خط نوشته بودی

می روی .....

آنوقت بود که آخرین برگ زرد

از روی درخت افتاد

و زمین زمستان شد


پنجشنبه 13 اسفند ماه سال 1383
کلمات...

کلمات...

مناسب ترین کلمه : خدا

زیبا ترین کلمه :‌ عشق

پر احساس ترین کلمه : محبت

پر معنا ترین کلمه : نگاه

عالی ترین کلمه : دوستی

تلخ ترین کلمه : جدائی

دردناک ترین کلمه : خیانت

بد ترین کلمه : تمسخر

و آشناترین کلمه  ... تو


پنجشنبه 13 اسفند ماه سال 1383
ستاره مقوایی


پنجشنبه 13 اسفند ماه سال 1383
تولدت مبارک

روزی که تو به دنیا اومدی

 

روزی که به دنیا اومدی داشت بارون میومد ....

اما اون روز هوا ابری نبود ....

این فرشته ها بودن که داشتن گریه می کردن

چون یکی از اون ها داشت به زمین میومد .....


دوشنبه 10 اسفند ماه سال 1383
من میرم

به ساعتت نگاه نکن


میدونم باید برم


لا اقل بذار بفهمم


چی اومد باز به سرم


انقده حرف خداحافظی نزن تلخه صدات


نمیخوام با تو بودن رو حالا از یاد ببرم


تو هنوز کوه غروری


دلتم غرور میخواد


نه دیگه خورشید قلبم


تا ابد در نمیاد


اومدن کار تو بود


رفتنم کار توئه


کاش از این اومد و رفتت


 یه کسی خبر میداد


حالا تو خیلی غریبی


با چشام با نفسام


حالا تو دوری از اون


گرمی عشق تو صدام


حالا من راه درازی دارم از تو تا سکوت


حالا من بی کسی رو با خاطرات تو میخوام


اومدن کار تو بود


رفتنم کار توئه


کاش از این اومد و رفتت


 یه کسی خبر میداد


لحظه ها حرف میزنن میگن که وقت رفتنه


میدونم که این همون حرف دل تو با منه


من میرم حتی نگاهمو بهت پس نمیدم


اون چشات که آینه نیست انگار که جنس آهنه


دوشنبه 10 اسفند ماه سال 1383
شازده کوچولو

شازده کوچولو، اثر جاودان آنتوان دو سنت اگزوپری، نویسنده معاصر فرانسوی تا کنون به بیش از صد زبان ترجمه شده. بر طبق یک نظر سنجی که در سال 1999 در فرانسه به عمل آمد ودر روزنامهء پاریزین به چاپ رسید، شازده کوچولو محبوب ترین کتاب در قرن بیستم بوده و از این رو « کتاب قرن » نام گرفته. این کتاب داستان شازده کوچولو و سیاره کوچکش و داستان ترک وطن کردن او ست . در راه از شش سیاره عبور می کند و بعد به سیاره هفتم یعنی زمین می رسد. این بخش داستانِ گذر او از سیاره دوم ، بعد از سیاره اول و دیدن شاه است.

 سیارهء دوم جایگاه خودپسند بود. خودپسند همینکه شازده کوچولو را از دور دید با صدای بلند گفت:

_ به به! ارادتمندی به دیدنم آمده است!

زیرا در نظر خودپسندان دیگر مردم همه از ارادتمندان اند.

شازده کوچولو گفت:

_ سلام شما کلاه عجیبی دارید.

خودپسند جواب داد:

_ برای این است که سلام بدهم. یعنی وقتی که برایم دست می زنند و هلهله می کنند آن را بردارم وسلام بدهم.بدبختانه هیچ وقت گذار کسی به این طرف نمی افتد.

شازده کوچولو که چیزی نفهمیده بود گفت:

_ عجب! چطور!

خودپسند راهنمایی کرد:

_ دستهایت را به هم بزن.

شازده کوچولو دستهایش را به هم زد. خودپسند کلاهش را از سر برداشت و با فروتنی سلام داد. شازده کوچولو در دل گفت:

_ این با مزه تر از دیدن شاه است. و دوباره شروع کرد به دست زدن. خود پسند هم کلاهش را از سر برداشت و شروع کرد به سلام دادن.

شازده کوچولو بعد از پنج دقیقه تمرین از یکنواختی این بازی خسته شد و پرسید:

_ و برای اینکه کلاه از سرت بیفتد چه کار باید کرد؟

ولی خود پسند صدای او را نشنید. خودپسندان فقط صدای تحسین را می شنوند.

از شازده کوچولو پرسید:

_ آیا تو واقعا مرا خیلی تحسین می کنی؟

_ تحسین کردن یعنی چه؟

_ یعنی تو تصدیق می کنی که من زیباترین و خوش پوش ترین و پولدارترین و باهوش ترین مرد این سیاره ام.

_ ولی غیر از تو که کسی در این سیاره نیست!

_ تو این محبت را در حق من بکن. با وجود این مرا تحسین کن.

شازده کوچولو کمی شانه بالا انداخت و گفت:

_ باشد من تحسینت می کنم، ولی این چه فایده ای برایت دارد؟

و شازده کوچولو از آنجا رفت.

در راه سفر به سادگی با خود گفت:« آدم بزرگها واقعا که خیلی عجیب و غریب اند! »


   1      2      3      4      5      6    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 281365


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
به یادگار برای کسی که نه!
برای به یادگار ماندن برای روزهای نیامده ی فردا می نویسم
تا یادم نرود آنچه که بودم.
چیزی نیست جز دل نوشت های من.

سلام ،
من نه فرشته ام و نه از جنس آسمون ،
و نه به قول اون نویسنده معروف یک کلوخ تیپا خورده
، من  فقط یه آدمم ،
یه آدم که گاهی زیادی مهربونه گاهی زیادی حساسه
و گاهی هم زیادی مغرور ،
آدمی که دوست داره همه رو دوست داشته باشه
و با همه زلال باشه !
اما افسوس که آدمای دیگه گاهی این چیزا رو حس نمی کنن !!
کاش خدای اون بالاها آدمایی رو سر راه هم قرار بده
که حرف همو بفهمن  ، به یه چیز بخندن ، به یه چیز اشک بریزن  ،
و فهم و ادب و ایمان چاشنی صداقت کلامشون باشه .
به همون خدای آسمونا
اینا شعر نیست شعار نیست لااقل برای من نیست
اینا از عمق وجود م بلند میشه
.
.
.
این منم که تو را می خوانم

نه پری قصه هستم در آفاق داستان

و نه قاصدکی در یک قدمی تو

کسی که همواره به یاد توست

سالهاست با رودخانه و آسمان زندگی می کنم

برای کفتران چاهی دانه می ریزم

و ماه را به مهمانی درختان دعوت می کنم

این تویی که مرا در تمام لحظات می بینی

می نویسم تا تمامی درختان سالخورده بدانند

که تو مهربانترین مهربانی

پس آرام و گرم می نویسم

دوستت دارم


حرف دل
زمانی کودکی را فهمیدیم که بزرگ شده بودیم
                     ×××
و حرف را زمانی درک کردیم که  جز دروغ چیز دیگری برای گفتن نداشتیم ...  



بس که دیوار دلم کوتاه اس،هرکه از کوچه تنهایی ما میگذرد،به هوای هوسی هم که شده،سرکی میکشد و میگذرد

شناسنامه کامل من...