**به شهر سکوت من خوش آمدید امیدوارم بتونیم دوستای خوبی برای هم باشیم راستی نامت را در قسمت نظرها بر نگاره قلبم بنویس تا همیشه در خاطرم بمانی **

تنها برای تو می نویسم
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
پنجشنبه 31 مرداد ماه سال 1387


دوشنبه 14 مرداد ماه سال 1387
تک ستاره  آسمون قلبم  شازده کوچولوی  مهربونم

با اینکه خیلی دلم گرفته ازت

اما اونقدر دوست دارم که هنوز هم عاشقت بمونم

با اینکه مطمئن بودم اگه که پیشم می موندی

 هر دومون خوشبخت  میشدیم  ........

امّا الان فقط  باید تلاش کنم  که

 بتونم دوریت رو راحت تر تحمل کنم

دلم خیلی برات تنگ شده

من دوست دارم

کاش یه روزی بفهمی  با تمام ذره ذره وجودم  دوست  داشتم 

خدایا !!

واقعا ً نمیدونم پیش کی و کجا شکایت این دلم رو ببرم!

چی بگم

از کی و از چی بگم

اصلا نمیدونم چرا دارم اینجا می نویسم

فقط میدونم که خودمم هیچی نمیدونم !

 

کاش در مسیرم همراهم بودی...

نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده....

خیلی بیشتر از خیلی (میفهمی)

 

من دوست دارم


یکشنبه 6 مرداد ماه سال 1387
آیا صدای خواهش مرا از این پایین می شنوی؟!

 

خدایا !

بیا پشت آن پنجره

که وا می شود رو بسوی دلم

بیا پرده ها را کناری بزن

که نورت بتابد به روی دلم ...

نمی دانم خواب هستم یا که بیدار...

فقط میدانم بغضی سنگین در سینه ام راه خود را گم کرده

 گاه میشود که مخزن امیدم رو به اتمام می روم

 هر شب می بینم،

دستهای التماسم را که در آتش قهر او می سوزد

گاه می بینم...

خدایی را که تنهاییم را تنها او پر می کرد،دیگر نیست...

 او را دوست دارم...

او را دوست دارم

 و می دانم خدا هم روزی مرا دوست میداشت

 من صدای او را می شنیدم...

هنگامی که شیطان دستهای سردم را محکم می فشرد

 او مرا با خود به تاریکی میبرد

 گاه نقطه ای از نور صورتم را می نوازد...

اما قبل از اینکه چشمانم به نور عادت کند

 ،باز به قعر تاریکی شب کشیده می شوم


خدایا...

ای تنها امیدم برای زندگی

 دستهایم را رها نکن ...

که من غیر از تو هیچ ندارم و تو خود این را میدانی

 هر شب خواب دوزخت را می بینم،

گاه میترسم امام چیز دیگری این میان قلبم را می فشارد...

 و آن اینست که مبادا

 روزی از من رو گردانی و دست رد به سینه تاریکم بزنی

 که هیچ مرگی درد ناکتر از این

 و هیچ لحظه ای زجر آور تر از این نیست...

 تنهایی که جز تو کسی را نداشت تنها نگذار

 و او را آزاد کن...

 از زندانی که خود برای خود ساخته

 و از زنجیرهایی که خود به پای خود بسته...

 ای که در عرش هستی...

 آیا صدای خواهش مرا از این پایین می شنوی؟! 

 


یکشنبه 6 مرداد ماه سال 1387
کاش


کاش چون پاییز بودم...

کاش چون پاییز بودم...

کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم

برگهای آرزوهایم یکایک زرد می شد

آفتاب دیدگانم سرد میشد

 آسمان سینه ام پردرد می شد

ناگهان طوفان اندوهی بجانم چنگ می زد

اشکهایم همچو باران

دامنم را رنگ میزد

 

یکشنبه 6 مرداد ماه سال 1387
خدا تنهاست   و  من هم ...

 

خدا تنهاست

 و من هم

گاهی نوشتن چند خط ؛

 ساده دشوار میشود .؛

 به سادگی فراموش کردن مرگ

 لحظه در مقابل نگاه بی تفاوت آدمک های بی سر!

شاید باور این سادگی ها سخت باشد ؛

 سخت مثل من...

سخت مثل سماجت باران بی پناه دل ها؛

که دیوانه وار در پی امان گاهی ساده می گردد

و عاقبت جز آغوش باز پلک هایی از جنس شیشه

 پناهی نمی یابد ...


 و اینک من !

 با سادگی کودک  نگاهم با سر انگشتان باران 

 به یاد چهره هایی که سکوت شامگاهان را 

تنها با خود معنا می بخشیدند

 ترانه ای از جنس  سخت وخیس اشک 

 می نویسم....

 و تنها نیایش تنهایی ها را زمزمه می کنم....

 به سختی خالی از کلمه های پر می شوم

و شاید دیگر هیچ ......

من !

گاهی این ضمیر اول شخص مفرد و تنها !

وجودم رو به گرداب وحشت می کشاند

 نترسید!

دفع خطر احتمالی برای دیگران نه تنها لازم بلکه جایز هم نیست

این ضمیر ساده ی تنها به

« تو او ما شما آنها»

هیچ آسیبی نمی رساند.....

ضمیر مفرد ؛

 تنها  و ترسان توک زبان کودک دبستانی می ایستد

 و  با تردیدی سخت؛

اول از همه خوانده می شود و زود تر از همه فراموش!

«من» گاهی غصه می خورد

و به« ما »حسودی می کند

چرا که« تو»

نزدیکش هست اما با هم نیستند!

ضمیر ساده ی تنها  وقتی دلش می گیرد

 مجبور است  بی اشک گریه کند 

 در تاریکی ها ساده  و تنها آرام شود

و گاهی به تنهایی تمامی دنیا شود!
 
طبق دستور  ِ 

   زبان های نافهم؛

 «من » قوی ترین است !

چرا که تنهاست و همچنان  که لبخند می زند؛

غرورش را به نمایش می گذارد..!

اما حقیقت چیز دیگریست...

« من » نه آنچنان که باید قوی ست و نه مغرور!

 هر از چند گاهی 

 آغاز گر جمله ی ساده ی کودکی بی سواد میشود ...!

 گاهی نیز خسته از جمله ها

  حضورش را از دیدصفحه  پنهان می کند

من مهربان است

همه را دوست دارد؛

حتی«  تو او...شما آنها » را!

  از بین همه  « او»  می گوید

 که من را دوست دارد!

و « من» نیز او را می پرستد 

تلاش می کند برای او بنده ی خوبی باشد

 آنگونه که او می پسندد...

« ‌او » تنها کسی ست که «ضمیر ساده ی دنیا» دارد

و  عاقبت حرف هایی هست بین من و او

 که بین من و خودش باقی خواهد ماند....

 


شنبه 18 خرداد ماه سال 1387
زندگی را بالا آوردم...

 

آسمان سیاه است

شهر سیاه است

اتاق سیاه است

دل من سیاه است

 دنیا دور سرم میچرخد

حال میفهمم که چرا

بعضی با دود سیاه سیگارشان زندگی را بیرون میدهند

 
ویا بعضی با تلخی قرص و لیوان آبی زندگی را فرو میبرند

 


اما من امشب...

 


زندگی را بالا آوردم...

 

نه می توان رفت...

نه می توان ماند...

نه میتوان گریست و نه میتوان سکوت کرد

خسته تر از آنم که مرا هر روز در تیر بار سخنان تلختان بگیرید

خسته تر از اینکه دیوانه نامیده شوم

و شانه های کم توانم تاب به دوش کشیدن

 نگاههای سرد و سنگینتان را ندارد

مرا رها کنید...


خدایا...

کاش حرفهایم را می فهمیدند

کاش فقط صدای تو بود و صدای من...

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 256880


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
به یادگار برای کسی که نه!
برای به یادگار ماندن برای روزهای نیامده ی فردا می نویسم
تا یادم نرود آنچه که بودم.
چیزی نیست جز دل نوشت های من.

سلام ،
من نه فرشته ام و نه از جنس آسمون ،
و نه به قول اون نویسنده معروف یک کلوخ تیپا خورده
، من  فقط یه آدمم ،
یه آدم که گاهی زیادی مهربونه گاهی زیادی حساسه
و گاهی هم زیادی مغرور ،
آدمی که دوست داره همه رو دوست داشته باشه
و با همه زلال باشه !
اما افسوس که آدمای دیگه گاهی این چیزا رو حس نمی کنن !!
کاش خدای اون بالاها آدمایی رو سر راه هم قرار بده
که حرف همو بفهمن  ، به یه چیز بخندن ، به یه چیز اشک بریزن  ،
و فهم و ادب و ایمان چاشنی صداقت کلامشون باشه .
به همون خدای آسمونا
اینا شعر نیست شعار نیست لااقل برای من نیست
اینا از عمق وجود م بلند میشه
.
.
.
این منم که تو را می خوانم

نه پری قصه هستم در آفاق داستان

و نه قاصدکی در یک قدمی تو

کسی که همواره به یاد توست

سالهاست با رودخانه و آسمان زندگی می کنم

برای کفتران چاهی دانه می ریزم

و ماه را به مهمانی درختان دعوت می کنم

این تویی که مرا در تمام لحظات می بینی

می نویسم تا تمامی درختان سالخورده بدانند

که تو مهربانترین مهربانی

پس آرام و گرم می نویسم

دوستت دارم


حرف دل
زمانی کودکی را فهمیدیم که بزرگ شده بودیم
                     ×××
و حرف را زمانی درک کردیم که  جز دروغ چیز دیگری برای گفتن نداشتیم ...  



بس که دیوار دلم کوتاه اس،هرکه از کوچه تنهایی ما میگذرد،به هوای هوسی هم که شده،سرکی میکشد و میگذرد

شناسنامه کامل من...